تبليغاتX
ای روزهای خوب

;




ای روزهای خوب
که در راهید...


گریه ی لیلی...

 

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد؛

چادر نداشت

راهش ندادند!

.

نویسنده متهم است

مختارنامه؛ خیلی ها بخاطر نوستالژی امام علی منتظر دیدنش بودند. به خصوص این روزها که خیلی هامان تلویزیون ایران را در حاشیه آگاهی رسانی و سرگرمی مان قرار داده ایم، این سریال و حافظه تاریخی مان، قلقلکمان داد تا به تلویزیون چراغ سبزی نشان دهیم، اما...

قضاوت در مورد بسترهای تاریخی هر یک از این دو سریال و اینکه قابلیت نمایشی شدن کدامشان بیشتر بود؛ کار آسانی نیست یا در حوصله این مجال نیست. اما حتی یک مقایسه دیمی (؟!!) هم یادمان می آورد که در همان امام علی اش هم برجسته کردن بعد دراماتیک و طنزپردازی کلامی و نمایشی در بستر تاریخی بود که بر شمار مخاطبان سریال افزوده بود.

اما عامل مهم تر عدم تکثر رسانه ها در زمان پخش امام علی نسبت به این روزهاست؛ رسانه هایی که هم می توان روی جنبه آموزشی شان برای آگاهی از چنین مباحث تاریخی ای حساب کرد و هم گاه سرگرم کننده های قدرتمندتری در مقایسه با تلویزیون هستند.

شاید میرباقری بهانه بیاورد که این تنها تاریخ نیست و تاریخ دینی است و دراماتیزه کردن آن با دخل و تصرفات حاتمی گونه به آسانی میسر نیست. اگرچه هیچکس از میرباقری توقع جذاب سازی های سلحشورگونه (!) نیز ندارد اما پرسشگر هم ادامه می دهد که پس چه طور می شود از آوردن این همه ضرب المثل و تکیه کلام ایرانی در داستانی که بن مایه ی عرب دارد لطمه ای متوجه اثر ندیده ای؟! باشد اصلا از درامش که بگذریم، آیا نمی توانستی حواس دیگر مخاطب را درگیر کنی؟! از دیالوگ کم کنی و به نمایش بیفزایی؟ دیالوگ ها هم آخر نا امید کننده هستند، خیلی نا امید کننده.

میرباقریِ مختارنامه به صحابه ای از کهف می ماند! که توی غارش اثر ساخته و به دست تلویزیون رسانده. انگار که تغییرات رسانه و مخاطب را ندیده، یادش نبوده که مختار امروز ده ها برابر امام علی دیروز باید به تاریخ بیفزاید تا از عرصه رقابت میان گزینه های موجود سرگرم کننده و آگاهی بخشِ پیش روی مخاطب بی حوصله ی امروز، حذف نشود.

.

دلم شور می زند

با ساز من نمی رقصد...

.

صرفه با همین نظامی است که داریم!

بحث پیشرفت کشور که می شود، مقایسه آماری میان دوران استبدادی شاه فراری و جمهوری آزادی اسلامی می گوید: همه چیز صدها و هزاران برابر رشد کرده... پس صرفه با همین نظامی است که داریم.

بحث جمعیت کشور که می شود، مقایسه میان دوران استبدادی شاه فراری و جمهوری آزادی اسلامی می گوید: خب به هر حال جمعیت زیاد می شد، کم که نمی شد!...پس صرفه با همین نظامی است که داریم.

شاه فراری قرار نبود کشور را به دست تمدن های نوین بسپارد، دری به تخته ای خورده بود و شاه شده بود، حالا مانده ایم که پس برنامه ی تنظیم خانواده اجرا کردنش دیگر چه بود؟!

خوب شد که تنظیم خانواده اش را به هم زدیم! تمام آثار حکومتی که آینده ای برای خودش و ما نمی خواست باید معدوم می شد. حالا که اسم همه ی خیابان ها را عوض کردیم و همه ی آثار تاریخی دوران استبدادی شاه فراری  (و هر شاه دیگری را!) را معدوم یا یک جوری به سال 57 به بعد وصل کردیم، باورمان می شود که صرفه با همین نظامی است که داریم!...

.

چشمانت

تاریک ترین جای خانه بود؛

وقت قایم با شک

پنهانم می کرد...

.

سقف شیشه ای

دوران ما یک آزادی نسبی ای هنوز برقرار بود؛ مهدکودک، شهربازی، کوچه و خانه ی فامیل ها هنوز تفکیک جنسیتی نشده بود و خدا را شکر که در این محیط ها بود که در عالم بچگی مان فهمیدیم بچه ها به دو نوع دختر و پسر تقسیم می شوند. خودمان که دختر بودیم و یک چیزهایی در مورد خودمان می دانستیم اما تا آمدیم بفهمیم که حالا این جنس دوم! چه نوع موجودی است، سرمان را کردند توی مقنعه و گفتند برو مدرسه. آن تمکین کردن همان بود و 12 سال متوالی، مقنعه به سر و پرسش به لب ماندن، همان!...البته این وسط تحولاتی هم رخ داد و بین خودمان باشد ما یک فرق هایی کردیم. در حین این تغییر و تحولات هم با تشکیل تجمعات محرمانه و زیرزمینی با دوستان قابل اطمینان و رد و بدل کردن داده هایمان در مورد آن گونه ی دوم که نامش پسر بود، چیزهایی دستگیرمان شد. یک روز به خودمان آمدیم و دیدیم دلمان می خواهد این جنس دوم! را از نزدیک تر فهم کنیم، تازه شنیده ها حاکی از این بود که گونه ی دوم دلش بیشتر این را می خواهد!

تمام راه ها بسته بود، ما را در بچگی از چرخ گوشت و پسر ترسانده بودند و در نوجوانی از زیبایی و پسر! و اینطور شد که هیچوقت مسأله ی پسر از ذهنمان پاک نمی شد تا اینکه خبر رسید دانشگاه هم مثل مهد کودک و شهربازی و کوچه و خانه ی فامیل ها هنوز تفکیک جنسیتی نشده و ما با ولع شروع کردیم به درس خواندن. دلمان می خواست از دیوار کنکور به هر زحمتی شده بالا برویم تا قسمتمان بشود به پسر دست بزنیم و جنسش را بفهیم چیست. آخر این همه عمر یک پسر واقعی ندیده بودیم!...

"با هم غریبه بودیم و به هم مشتاق! حالا غریزه هم به کنجکاویمان اضافه شده بود. بی پرواتر شده بودیم. انگار بی گناه به زندان رفته باشی و بعد از سال ها با کوله باری از خشم و آموزه های مجرمانه ولت کرده باشند توی جامعه. بحث های علمی مان به یافته هایمان از جنس اول ختم می شد؛ تعریف تجربه های ناب و هیجان انگیزمان بین خودمان خیلی وقت می گرفت. با جنس اول کنار هم نشسته بودیم، با او حرف زده بودیم، به هم نگاه کرده بودیم، و گاه حتی در سکوت به هم نگاه کرده بودیم!..."

  ...

مرد و زن های خوبی هستیم، پدر و مادرهای خوبی هستیم، می خواهیم دانشگاه ها هم خوب شوند، محیط های کار خوب شوند، جامعه خوب شود، همه را می دهیم تفکیک جنسیتی کنند، با حجله های عروسیِ متخلف هم برخورد می کنیم!...

.

جیب نداشت

تا رویاهایش را

در آنها گرم کند؛

دخترک کبریت فروش...

.

تنظیمِ همسرداری!

تنظیم خانواده درس پرطرفداری نبود. تا سال آخر یادمان می رفت بگیریمش! به هر حال اطلاعات ما از آن یکی دو جلسه کلاس شلوغ و اعصاب خُردکن که حضور و غیاب هم نداشت بیشتر بود. اما با تمام این ها ضروری تر از خیلی از اختصاصی هایمان بود.

حذف این درس و خوبی ها و بدی های این کار یک چیز است و جایگزین کردنش با درسی به نام شکوه همسرداری!!! یک چیز دیگر است. تنظیم خانواده هر چه که بود به هر حال مباحثش همه قانونمند و علمی بود و نظر شخصی به آن راهی نداشت که از علوم پزشکی و علوم رفتاری چنین انتظاری نیز می رود.

اما تصور کنید در کلاس شکوه همسرداری چه قرار است تدریس شود؟! اصلا این سؤال پیش می آید که مگر یکی از بزرگ ترین مشکلات امروز ما تفاوت سلایق میان خانواده ها و فرزندان در انتخاب همسر نیست؟! این واحد درسی چگونه می خواهد در یک امر به شدت فردی و غیر قابل چارچوبدهی، به طور قانونمند وارد شود؟! و مگر نه اینکه بارها این کار یعنی دخالت در امر ازدواج و تلاش برای القای یک ایدئولوژی خاص در این امر، از طریق پخش های رسانه ای و با حضور کارشناسانِ بیش از علمی، حوزوی! امتحان شده؟!

در کشوری زندگی می کنیم که هنوز حتی در کلاس های آموزش پیش از ازدواج نیز صراحت لهجه در مسائل جنسی وجود ندارد، افراد به آگاهی ها و بعضا تجربه های شخصی شان بیشتر متکی اند تا این دست آموزش ها یا مداخلات، هنوز مسکوت گذاشتن مسائل و مشکلات جنسی و بیماری های رفتاری در جامعه را به حرف زدن از تابوهای خود ساخته ترجیح می دهیم، آنوقت در چنین شرایطی از جمله اقدامات پیشرفته مان علاوه بر تداوم تفکیکِ جنسیتی می شود حذف درسی که حتی اگر یک نفر لای جزوه اش را باز می کرد و دور از چشم دوستانش زیر برخی جملاتش را هم خط می کشید بیشتر به نفع جامعه مان بود تا دخالت روزافزون در امور شخصی، یعنی همسریابی یا همسرداری مان!

شاید مصلحتِ نظام این است که با توجه به قانون حمایت از خانواده ی جدید و مسأله ی تعدد زوجات در اسلام، زاین پس واحدی با نام «تنظیمِ همسرداری» در حوزه و دانشگاه تدریس شود!...

.

نگاهم کن

چشم هایم ایدز ندارند...

.

بر باد رفته

با یک دوست بحث مطبوعاتمان گرفت و نوستالژی دوران اوج دوباره روزنامه ها و روزنامه نگاری ایران در چند دهه ی اخیر بعد از عصر مشروطه، یعنی روزنامه های دولت اصلاحات، بین ما گل کرد، از «توس» و «جامعه» و «نشاط» گذشتیم و به یاد روزنامه وزین «عصر آزادگان» افتادیم. تند تند آرشیو نصفه نیمه ام را بالا پایین کردم. چند شماره از عصر آزادگان سال 78؛ پیر، زرد اما آبرومند، پیدا کردم، یک سر و گردن بالاتر از همه ی روزنامه های قبل و بعد از خودش. همین امروز هم اگر همین نسخه را چاپ کنند به چاپ دوم می رسد بی شک!

حالا، این روزها شاید دیدن این همه نام بزرگ در کنار هم غریب به نظر بیاید اما حقیقت این است که آدم های بزرگی توی این روزنامه قلم زده اند، بزرگ یا مهم یا... به هر حال حالا یا زندانی اند، یا بیرون از وطن، یا ممنوع القلم اند یا آرمانزده یا... آه! آه!...

.

سرم درد می کند برای مردن

قرص ها حرف مرا خوب می فهمند...

.

شب های زغال اخته ای من

حتما پیش آمده برایتان که کتابی را تورق کنید و پرتش کنید آن ور! به دلتان ننشیند در نگاه اول یا بگذاریدش در اولویت هفتم و هشتم، یا بگویید این توصیه نشده برای خواندن!...خب این نوع انتخاب کتاب مثل عشق در یک نگاه است، یعنی آدم هایی که طرفشان اگر با نگاه اول و قاعدتا از روی شکل و شمایل، به دلشان ننشیند می گذارندش در اولویت های بعدی! مثلا برای زمان بی خواستگاری یا زمان قحطی دختر!...

«حماقت خانه ی آلمایر»، نوشته ی جوزف کنراد (که به نظرم بهتر بود کانراد صدایش می کردیم!) قربانی همین نگاه سطحی من شده بود اما یک روزه از خجالتش درآمدم. می گویند اولین رمان کنراد است؛ دست مریزاد دارد. همه چیزش، همه چیزش... اگر دیدیدش نگاهتان خریدارانه تر باشد لطفا!

.

خدا دارد تفریح می کند:

می رسم

گمم می کند

می رسم

گمم می کند

می رسم...

.

نمانام استاندارد*

خیلی بچه تر که بودم، یک بار توی خیابان، یک دستم که توی دماغم بود؛ با آن یکی دستم، دست چادری مادرم را کشیدم: برام همچین بخر! من همچین می خوام... و پشت بندش کمی عر عر کردم!

مادر چادرش را گذاشت لای دندانش تا دستش آزاد شود و زد توی سرم: خفه شو بچه، بذار یه دوثابت با یه  نمانام دُرُس و حسابی انتخاب کنم!

بعد از این دیالوگ به راه خودمان ادامه دادیم. راسته ی دوثابت فروش ها بود و همه جا پر بود از آگهی نماهای انواع دوثابت ها با نشان واره و نمانام های مختلف. بعضی از مغازه ها هم توی ویترین نمونک های دوثابت ها را گذاشته بودند تا...گفتم نمونک و باز یادم افتاد که تمنایی دارم: برام همچین بخر! من همچین می خوام!... عر! عر!...

لابد منتظرید مادرم چادرش را بگذارد لای دندانش تا دستش آزاد شود و بزند توی سرم؟!... البته خیلی دلش می خواست این کار را بکند اما نویسنده یک دفعه یادش افتاد که به ازای همان دو سطر خشونت آمیز بالا امروز و فرداست که یونیسفِ مجازی به استناد تراکت حقوق کودک، وبلاگش را پالایه کند و سرایند و پسایند صفحه اش نشان واره پالایه شدن بگذارد؛ به همین خاطر مادرم چادرش را گذاشت لای دندانش تا دستش آزاد باشد و دو دستی بغلم کند: عزیزم، اینجا که راستای دوثابت فروشاس. الان می برمت خیابون فرهنگ، هر همچینی که خواستی با هر نمانامی که استاندارده بگو برات بخرم مامان جون!..

*خبر: اعلام آخرین واژه های مصوب فرهنگستان

.

همیشه لبخند بزن

همیشه زیبا باش

همیشه وسوسه کن

همیشه تحریک کن

همیشه جذب کن

تو یک آگهی تبلیغاتی هستی!

.

 



نوشته شده توسط اکرم امینی در یکشنبه 17 بهمن1389

.:: ::.





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by eiroozhayekhoob
This Themplate By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

امکانات جانبی
theme-designer.com